قصه سلیمان نبی از نگاه استاد الهی قمشه ای و حکایت سیزده بدر
|
قصه چنین است که سلیمان فرزند داود ، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده بود و سلیمان به دولت آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود ، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند.(قرآن / سبا / ١٣) . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزادباشند ، آدمی
را به خدمت
خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمان روح آیند ، خادم دولتسرای عشق
شوند.روزی سلیمان
انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر
شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد .
کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند وبر جای او نشست و دعوی
سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند ( از آنکه از سلیمانی جز صورتی و خاتمی نمی
دیدند . ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد واز ماجرا خبر یافت ،گفت سلیمان
حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند
. و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت خود را " مسکین و فقیر
" می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت وماهیگیری پیشه کرد. |