تسبیح


 از تو می پرسم

چیست در انجم رخشان فلک !؟

چیست در جنبش این گوی مدوّر که زمینش خوانی !؟

چیست در سایه ی ابر انبوه

که زند بوسه بر آن قلّه ی کوه !؟

چیست در نعره ی سیل

که خروشنده به دریا ریزد !؟

چیست در گَرد شتابنده

که از دامن صحرا خیزد !؟

چیست در بهت و سکوت !؟

چیست در پرده ی ساز ملکوت !؟

 

گر شنیدی تو

مناجات درختان را هنگام سحر ،

نیست این ها همه جز ذکر عبودیّت " او "

همه از اوست که در رقص و قیام اند و قعود !

آری، آری

"آفرینش همه تسبیح خداوند دل است."

گزارش برگزاری کارگاه های گروه زبان و ادبیات فارسی

با درود به همکاران زبان و ادبیات فارسی، به اطلاع می رساند، کارگاه های آموزش تولید محتوای الکترونیکی و عروض و قافیه، در زمان های تعیین شده، برگزار گردید.

با سپاس ویژه از همه ی همکاران ارجمندی که با شرکت در این کارگاه ها، ما را در رسیدن به اهدافمان یاری نمودند.

ویژه ی دبیران ادبیات فارسی، کارگاه های آموزش تولید محتوای الکترونیکی و عروض و قافیه

زمان تشکیل کارگاه آموزش تولید محتوای الکترونیکی: سه شنبه: 15 بهمن 92، ساعت 2- 4 عصر.

زمان تشکیل کارگاه عروض و قافیه: دوشنبه: 21 بهمن 92، ساعت 2 - 4 عصر.

مکان: پژوهشگاه معلّم، خیابان فروغی.

مسابقه ی طرّاحی سؤال زبان و ادبیّات فارسی 1

ویژه ی  همکاران شاغل به تدریس در هر یک از دروس زبان فارسی1 و ادبیّات فارسی 1.

شرایط شرکت در مسابقه:

1- گواهی تأیید از مدیر دبیرستان، مبنی بر تدریس در هر یک از دروس زبان فارسی1 و ادبیّات فارسی 1.

2- شرکت در کارگاه طرّاحی سؤال استاندارد که از سوی گروه ادبیّات فارسی، برگزار خواهدشد.


مهلت ارسال اسامی داوطلبان، 15 بهمن 92.

زمان و مکان برگزاری کارگاه طرّاحی سؤال، پس از ارسال اسامی داوطلبان از سوی مدارس، اعلام خواهدشد.


فراخوان ارسال مقاله برای همایش حکیم نزاری قهستانی

سپاس و ستایش خداوند را                            خداوند بی مثل و مانند را 
 ( حکیم نزاری قهستانی )


    حکیم نزاری قهستانی یکی از بزرگ ترین شاعران فارسی زبان و ارادتمندان به اهل بیت و از مفاخر استان خراسان جنوبی است که در سال 645 هجری قمری دیده به جهان گشود و در حدود سال‌های 700 تا 720 هجری قمری دیده از جهان فرو بست. از وی آثار فراوانی ازجمله دیوان اشعار، سفرنامة منظوم،ادب‌نامه، دستورنامه و مثنوی ازهر و مزهر برجای مانده است. حکیم نزاری در غزل فارسی جایگاه والایی دارد به نحوی  که تأثیر زیادی بر شاعران پس از خود  به ویژه لسان الغیب حافظ شیرازی داشته است.


ادامه نوشته

اولین همایش ملّی انشا و نویسندگی


ادامه نوشته

معنی درس " میر علم دار " تقدیم به همکاران فاضل ادبیّات فارسی


ادامه نوشته

گزارش ارزیابی سؤالات داخلی زبان و ادبیّات فارسی 92


ادامه نوشته

گزارش عملکرد سه ماهه ی ( نیمسال اول) گروه زبان و ادبیّات فارسی، در سال تحصیلی 93 – 92  جهت ارایه به


ادامه نوشته

اطلاعیه ی برگزاری دومین کارگاه آموزشی گروه زبان و ادبیات فارسی

تاریخ برگزاری : دوشنبه ، 92/9/11  ساعت 2-4 عصر ، پژوهشگاه معلم.

ادامه نوشته

گزارش خبری  از برگزاری نخستین کارگاه آموزشی گروه زبان و ادبیات فارسی



ادامه نوشته

(( نکات اساسی  در طراحی سوال ))




ادامه نوشته

محور های همایش کشوری زبان و ادبیات فارسی، دبیرخانه ی راهبری ادبیات فارسی مستقر در شیراز



برای مشاهده ی موضوعات محوری همایش و جدول زمان بندی به ادامه ی مطلب بروید...

ادامه نوشته

خبر شادی بخش احیای درس انشا


عضو كميسيون آموزش و تحقیقات مجلس شوراي اسلامي تأكيد كرد: درس انشا و گفت و گو بايد در مدارس نظام مند و از شكل سنتي خود خارج شود.

ادامه نوشته

درخواست درصد قبولی تمامی دروس زبان و ادبیات فارسی


با سلام و احترام،گروه ادبیات فارسی متوسطه ناحیه­ی یک، به منظور هم اندیشی دبیران زبان و ادبیات فارسی در نخستین مجمع آموزشی و یافتن راهکارهایی در جهت ارتقای سطح کیفی آموزش، در نظر دارد گزارشی جامع از افت یا پیشرفت تحصیلی تمامی دروس ادبیات فارسی و علل آن تهیه و ارایه نماید.

ادامه نوشته

تدوین فصل نامه الکترونیکی « شمیم نسیم»



با سلام و احترام،گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی، به منظور تشویق و ایجاد روحیه ی پژوهش در همکاران ادبیات در نظر دارد فعالیت های پژوهشی همکاران را در دوره ی جدید فصل نامه ی الکترونیکی «شمیم نسیم» تدوین نماید.

ادامه نوشته

مسابقات ادبی دانش آموزی به مناسبت  گرامیداشت روز 13 آبان



با سلام و احترام، به اطلاع می رساند گروه زبان و ادبیات فارسی متوسطه به مناسبت گرامیداشت 13 آبان، روز دانش آموز و تحقق اهداف آموزشی زبان و ادبیات فارسی که تقویت مهارت های خواندن، نوشتن و آموزش دادندر نظر دارد با همکاری دبیران محترم ادبیات در مدارس، مسابقات ذیل را برگزار نماید:

ادامه نوشته

برگزاری کارگاه آموزشی زبان و ادبیات فارسی



با سلام و احترام

به اطلاع می رساند گروه زبان و ادبیات فارسی در نظر دارد کارگاه آموزشی(1) را با موضوع پرسش و پاسخ پیرامون درس زبان فارسی3 در روز دوشنبه مورخ 6/8/92 از ساعت 2 الی 4 برگزار نماید.شایسته است همکاران محترم زبان و ادبیات فارسی در زمان اعلام شده در جلسه حضور یابند.

مکان: خ شهیدبهشتی، ابتدای خیابان فروغی، پژوهشگاه معلم


موضوع: 20 مهر، بزرگداشت روز حافظ



با سلام و احترام و تبریک سال تحصیلی جدید، به استحضار می رساند گروه آموزشی ادبیات فارسی ناحیه یک در نظر دارد به منظور پیوند هرچه بیشتر دانش آموزان با تاریخ ادبیات کهن فارسی و آشنایی علمی آنان با شاعران «صاحب سبک»  برنامه های آموزشی- فرهنگی با موضوع «حافظ شناسی» برگزار نماید.


ادامه نوشته

بحثی کوتاه در باره ی "مشکل املایی دانش آموزان و راهکارها"


  از مشکلات مطرح برای پیشرفت تحصیلی دانش آموزان غلط های املایی است که پیامد آن، افت و شکست تحصیلی است. چه بسیار دانش آموزانی که به خاطر کم گرفتن نمره از درس املا اشکشان جاری شده و چه بسیار دانش آموزانی که به خاطر  نیاوردن نمره حد نصاب قبولی مجبور شده اند پایه های تحصیلی را تکرار کنند ...


ادامه نوشته

روز بزرگداشت حافظ شیرازی

 دیر زمانیست که هر ایرانی با کلام حافظ شیرازی انس گرفته و او را می شناسد. ما نیز به بهانه ی زادروز این بزرگ مرد شیرین سخن چند خطی اگر چه کوتاه از او یاد می کنیم و یادش را گرامی می داریم.
کافیست ایرانی باشید و یا پارسی بدانید. هر آنگاه که شادی در دل دارید یا اندوهی بر آن و یا آنکه شبی با دوستان در جمعی و یا پای سفره‌ای همچون شب یلدا یا نوروز نشسته اید ناخود آکاه دیوان خواجه شیرازی را برداشته و  لحظاتی را با خواند اشعار او سپری می کنید ......


ادامه نوشته

بزرگداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی(مولوی)

  • «بشنو از نی چون حکایت می‌کند//واز جدایی‌ها شکایت می‌کند»
  • «سینه خواهم شرحه شرحه از فراق - تا بگویم شرح درد اشتیاق»
  • «آدمی فربه شود از راه گوش// جانور فربه شود ازحلق و نوش»
  • «آدمی مخفی است در زیر زبان// این زبان پرده‌است بر درگاه جان»
  • «آزمودم مرگ من در زندگی است// چون رهم زین زندگی، پایندگی است»
  • «آفت ادراک آن حال است و قال// خون به خون شستن محال است و محال»
  • «آب کم جو تشنگی آور بدست// تا بجوشد آبت از بالا و پست»
  • «آنچه اندر آینه بیند جوان// پیر اندر خشت بیند بیش از آن»
  • «از پی هر گریه آخر خنده ایست// مرد آخربین مبارک بنده ایست»
  • «از محبت، نار نوری می‌شود// وز محبت، دیو حوری می‌شود»
  • «ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد// یعنی او از اصل این زر بوی برد// مرگ تبدیلی که در نوری روی// نه چنان مرگی که در گوری روی»
  • «ای که تو از ظلم چاهی می‌کنی// از برای خویش دامی می‌تنی»
  • «این جهان کوه‌است و فعل ما ندا// سوی ما آید نداها را صدا»
  • «پا تهی گشتن به‌است از کفش تنگ// رنج غربت به که اندر خانه جنگ»
  • «پس کلوخ خشک در جو کی بود؟// ماهیی با آب، عاصی کی شود؟»
  • «پیش چشمت داشتی شیشه کبود// زان جهت عالم کبودت می‌نمود»
  • «پیش مؤمن کی بود این قصه خوار// قدر عشق گوش، عشق گوشوار»
  • «تا که احمق باقی است اندر جهان// مرد مفلس کی شود محتاج نان»
  • «تیغ‌دادن در کف زنگی مست// به که آید علم، ناکس را بدست»
  • «چون زخود رستی همه برهان شدی// چون که گفتی بنده‌ام سلطان شدی»
  • «چون که دندان تو را کرم اوفتاد// نیست دندان بر کنش ای اوستاد»
  • «زآنهمه بانگ و علا لای سگان// هیچ واماند ز راهی کاروان؟»
  • «سخـت‌گیری و تعصـب خامی است// تا جنینی کار خون‌آشامی است»
  • «شب غلط بنماید و مبدل بسی// دید صائب شب ندارد هرکسی»
  • «صورت زیبا نمی‌آید به کار// حرفی از معنی اگر داری بیار»
  • «ظالم آن قومی که چشمان دوختند// وز سخن‌ها عالمی را سوختند»
  • «عاقبت جوینده یابنده بود// چونکه در خدمت شتابنده بود»
  • «عشق‌هایی کز پی رنگی بود// عشق نبود عاقبت ننگی بود»
  • «عقل از سودای او کور است و کر// نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر»
  • «عقل اول راند بر عقل دوم// ماهی از سر گنده گردد نی ز دم»
  • «عقل تا تدبیر و اندیشه کند// رفته باشد عشق تا هفتم سما// عقل تا جوید شتر از بهر حج// رفته باشد عشق بر کوه صفا»
  • «کرد مردی از سخن دانی سؤال// حق و باطل چیست ای نیکومقال// گوش را بگرفت و گفت این باطل است// چشم حق است و یقینش حاصل است»
  • «گفت خر! آخر همی زن لاف لاف// در غریبی بس توان گفتن گزاف»
  • «گفت هان ای محتسب بگذار و رو// از برهنه کی توان بردن گرو»
  • «موی بشکافی به ‌عیب دیگران// چو به ‌عیب خود رسی کوری از آن»
  • «نردبان خلق این ما و منست// عاقبت زین نردبان افتادنست// هرکه بالاتر رود ابله‌ترست// کاستخوان او بتر خواهد شکست»
  • «آن یکی پرسید اشتر را که هی// از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی// گفت از حمام گرم کوی تو// گفت خود پیداست از زانوی تو»
  • «هرکسی را بهر کاری ساختند// میل آن‌را در دلش انداختند»
  • «هرکه او بی‌مرشدی در راه شد// او زغـولان گمره و در چاه شد// هرکه گیرد پیشهٔ بی‌اوستـا// ریش‌خندی شد به شهـر و روستا// کار بی‌استاد خواهی ساختن// جاهلانه جان بخواهی باختن»
  • «هرکه اول‌بین بود اعمی بود// هرکه آخربین چه بامعنی بود// چشـم آخربین تواند دید راست// چشم اول‌بین غرورست و خطاست// هرکه آخربین‌تر او مسعودتر// هـر که اول‌بین‌تر او مطرودتر// هرکه اول بنگرد پایان کار// انـدر آخر او نگردد شرمسار// حکم چون بر عاقبت‌اندیشی است// پادشاهی بنده درویشی است»
  • «هیچ آیینه دگر آهن نشد// هیچ نانی گنـدم خرمن نشد// هیچ انگوری دگر غوره نشد// هیـچ میوه پخته باکوره نشد// پختـه گرد و از تغیـّر دورشو// رو چو برهان محقق نورشو

به بهانه ی تبریک سال تحصیلی  نو


یاران، همراهان و همکاران فاضل و اندیشه مند،

" بهار " دانش با " مهر " آغاز می شود، درست زمانی که طبیعت با بی مهری پاییز رو به رو می شود. این تقارن، قابل تأمّل است. با شروع خشکی و مرگ آرام و تدریجی طبیعت ، جان و روح دانش جویندگان ، به شکوفه می نشیند و اندیشه ی مشتاقان علم، در اوج زمهریر زمستان، به شکوفایی و سرسبزی می رسد.

رنج باغبانی این " میوه های سر به گردون سا" بر دوش جان معلّمان، این طبیبان باهیبت بی ادّعاست. باری در این میان، وظیفه ی خطیر دبیران ادبیّات بیش از دیگر همراهان خواهد بود.

شک نیست، در تمام دوران مجد و عظمت فرهنگ غنیّ ایران اسلامی، زبان و ادبیّات فارسی و ادیبان پارسی ، بیش از دیگران، به آن ادای دین کرده اند؛ زیرا، ادبیّات، هم درس تعلیم است و هم تربیت. آری ، ادبیّات درس خداشناسی، اخلاق نیکو، راستی در گفتار و کردار، فروتنی، پارسایی، حق شناسی، دادگری، جوانمردی، بخشندگی، گذشت، قناعت، بی نیازی، تاریخ و هنر و سخن دانی و ... است.

در یک کلام، "زبان و ادبیّات درس زندگی و مادر همه ی درس هاست" . از این روست که معلّم ادبیّات، اگر نتواند حتّی به اندازه ی ذرّه ای بر بار دانش گنج های بالقوّه و آینده سازان کشور، بیفزاید، که این البته مُحال است، سنگینی بار پرورش مهارت های عاطفی و روابط انسانی را بر دوش خود احساس خواهد نمود. آری، مهم ترین کار ادبیّات، روشن کردن چراغ های عاطفه و اخلاق است که زیربنای تربیت انسانی و زمینه ساز رشد مسئولیّت پذیری اجتماعی است.

کوتاه سخن آن که امید است در این سال تحصیلی نو ، به یاری ایزد بی همتا، شما یاران بردبار، با روحی بزرگ و شکیبا و با دلی آکنده از عشق به سازندگی و بالندگی فرزندان معنوی خویش و با مهری بی دریغ و بی چشمداشت، در تحقّق اهداف تعلیم و تربیت نظام اسلامی و در تحقّق اهداف درس زبان و ادبیّات فارسی، گام های استوار و مؤثّر بردارید.

سالروز تولد سهراب سپهری را گرامی می داریم.

اهل کاشانم
روزگارم بد نيست.
تکه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي که در اين نزديکي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تکبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زير اقاقي هاست.
کعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل کاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق که در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل کاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاک "سيلک".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي کرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه کال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري ترکي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فکر ،بازي مي کرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يک بارش عيد، يک چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسک بود،
يک بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبک بيرون دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ،
تا هواي خنک استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار کسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
کودکي ديم، ماه را بو مي کرد.
قفسي بي در ديدم که در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني که از آن ، عشق مي رفت به بام ملکوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چکاوک مي خواست و سپوري که به يک پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادک مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من کتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
کاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، کوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، که سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، که در آن اوج هزاران پايي
خاک از شيشه آن پيدا بود:
کاکل پوپک ،
خال هاي پر پروانه،
عکس غوکي در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهايي.
خواهش روشن يک گنجشک، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسک با صبح.

پله هايي که به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي که به سردابه الکل مي رفت.
پله هايي که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک رياضي حيات،
پله هايي که به بام اشراق،
پله هايي که به سکوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استکان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي کرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
کودکي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي کرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يک گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
کلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عکس اشيا در آب.
سايه گاه خنک ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در کوچه زن.
بوي تنهايي در کوچه فصل.

دست تابستان يک بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچک اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ريزش تاک جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ يک روزنه با خواهش نور.
جنگ يک پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يک آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يک زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله کاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر " لوله کشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فک شاعر.

فتح يک قرن به دست يک شعر.
فتح يک باغ به دست يک سار.
فتح يک کوچه به دست دو سلام.
فتح يک شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يک عيد به دست دو عروسک ، يک توپ.

قتل يک جغجغه روي تشک بعد از ظهر.
قتل يک قصه سر کوچه خواب .
قتل يک غصه به دستور سرود.
قتل يک مهتاب به فرمان نئون.
قتل يک بيد به دست "دولت".
قتل يک شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در کوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، کوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاک را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناک علف نزديکم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پريدن در بال
و ترک خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخک در فکر،
شيهه پاک حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، کفش ايمان را در کوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلک تر عشق،
روي موسيقي غمناک بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديکم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من کم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيکار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يک سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگي هست ، شور من مي شکفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يک گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يک ميکده در مرز کسالت هستم.
مثل يک ساختمان لب دريا نگرانم به کشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تکثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يک بوته بابونه.
من به يک آينه، يک بستگي پاک قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادکنک مي ترکد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف کند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شکم هوبره را ، اثر پاي بز کوهي را.
خوب مي دانم ريواس کجا مي رويد،
سار کي مي آيد، کبک کي مي خواند، باز کي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است که مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريکي است.
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است که در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فکر بوييدن گل در کره اي ديگر.

زندگي شستن يک بشقاب است.


زندگي يافتن سکه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يکسان نفسهاست.

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
که چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، کبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچکسي کرکس نيست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي کرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر کاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني کردن در حوضچه "اکنون"است.

رخت ها را بکنيم:
آب در يک قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يک دهکده را وزن کنيم، خواب يک آهو را.
گرمي لانه لکلک را ادراک کنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز کنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم که شب چيز بدي است.
و نگوييم که شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرک بخوريم.
و بکاريم نهالي سر هر پيچ کلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانيم کتابي که در آن باد نمي آيد
و کتابي که در آن پوست شبنم تر نيست
و کتابي که در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر کرم نبود ، زندگي چيزي کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم که پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم کجاييم،
بو کنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس کنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملکوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي که به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان کبوتر نيست.
مرگ وارونه يک زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرک است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودکا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اکسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير که از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم که احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم که تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يک بانک چه در زير درخت.

کار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
کار ما شايد اين است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يک برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بکنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم.

کار ما شايد اين است
که ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

کتاب"مفاتیح الحیات" حضرت آیة الله جوادی آملی

بسم الله الرحمن الرحیم


قابل توجه کلیه همکاران و دانش آموزان گرامی!

با توجه به هماهنگی که با شرکت نشر إسراء به عمل آمده کتاب «مفاتیح الحیات» و «استفتاءات» آیة الله جوادی آملی، منشور این شرکت با تخفیف 20٪تهیه می گردد.بنابراین مبلغ 116000ریال برای مفاتیح الحیات و 40800ریال برای کتاب استفاءات، می باشد. لذا برای ثبت نام آمار درخواستی را به همراه مبلغ آن تا تاریخ91/12/27به گروه های آموزشی( معارف اسلامی)تحویل دهید تا در اسرع وقت کتاب ها خریداری و تحویل شما گردد.
تذکر :ضمناً برای آشنایی با کتاب مفاتیح الحیات به ادامه مطلب سر بزنید،و یا روی عنوان مطلب کلیک نمایید.

باتشکر و سپاس "فیروزنیا" سرگروه دینی و قرآن متوسطه91/12/12

ادامه نوشته

شرح غزل بهار عمر و سرود عشق با پاسخ خود آزمایی آنها

شرح معنی و نکات غزل  بهار عمر

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر        باز­آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

ای که  پرتوی رویت باغ عمر مرا خرم  نموده است بازگرد که بدون چهره ی زیبای تو عمر من زیبایی خود را از می دهد.

فروغ رخ : استعاره مکنیه  (رخ همانند خورشید فروغ دارد)  -  لاله زار عمر :تشبیه   - گل روی: تشبیه - بهار عمر:استعاره مکنیه(عمر همچون درختی است که شکوفه دارد) ،برخی (شاخ نبات حافظ ،برزگر) آن را تشبیه گرفته اند، ولی وجه نخست ترجیح د ارد.

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست            کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

اگر مانند باران از غم دوری تو اشک ببارم سزاوار است؛ زیرا در غم هجران تو عمرم به سرعت گذشت.

تشبیه روزگار عمر به برق - برق و باران: تناسب - دیده، سرشک و چکد:  مراعات نظیر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است     دریاب کار ما  که نه پیداست کار عمر

  این مدت کم عمر که فرصت دیدار ممکن است به ما توجّه کن که کار عمر معلوم نیست.

یک دو دم:مجازاَ عمر کوتاه کارعمر: استعاره مکنیه

تاکی می صبوح و شکر خواب  بامداد          هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

تاکی سرگرم باده­ی صبحگاهی و خواب شیرین بامداد هستی؟ آگاه باش و هشیار گرد که امکان انتخاب خوب و بد زندگی از  دست می رود .

شکر خواب :حس آمیزی - می صبوح : شراب صبحگاهی صبوح : 1- شراب و مانند آن که به صبح خورند2-پگاه صبح زود .در اینجا معنی اخیر مورد نظر است.

 

دی در گذار بود ونظر سوی ما نکرد        بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

دیروز در حال گذشتن بود و توجهی به ما نکرد بیچاره دل که از گذشتن عمر (معشوق)هیچ بهره ای نبرد.

گذار در مصراع اول ایهام دارد:1- به معنای گذشتن 2- به معنای معبر(معین) - گذار در مصراع اول و دوم  جناس تام عمر: ایهام (عمر ، معشوق)

در هر طرف زخیل حوادث کمین گهی است     زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

از انبوه حوادث  در هر طرف برای ما کمین­گاهی گسترده است  بدین جهت عمر چون سواری مضطرب و سراسیمه می­تازد.

تشبیه (حوادث به خیل و خیل حوادث به کمینگاه) - سوار عمر: تشبیه واژه های عنان،سوار ،خیل: مراعات نظیر دارند خیل: گله-گروه اسبان کل بیت حسن تعلیل دارد. «عنان­گسسته» کنایه از  سراسیمه ، به سرعت

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار    روز فراق را که نهد در شمار عمر

بدون معشوق که همچون عمر و زندگی من است زنده ام  از این حالت تعجب مکن هیچ کس روزهای جدایی و هجران را عمر حساب نمی کند.

عمر: استعاره از معشوق - کل بیت حسن تعلیل دارد. متناقض نما : بی عمر زنده­ام

حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان     این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

حافظ شعر بسرا  زیرا اثری که در جهان از تو یادگار می ماند سخن و شعر توست .

سخن مجاز از شعر - صفحه ی جهان: تشبیه -  بین قلم، صفحه و نقش مراعات نظیر

 

 

خود آزمایی :

 1- کلمه « بهار » را در بیت نخست توضیح دهید .

    بهار در این بیت با توجه به فعل ریخت فقط معنی شکوفه می دهد  و ارتباطی به فصل بهار ندارد.

2- دو تشبیه در این غزل پیدا کنید و ارکان آن را بنویسید.

لاله زار عمر ( عمر مشبه لاله زار مشبه به ) گل روی ( روی مشبه گل مشبه به)

3- پیام بیت چهارم چیست ؟

توصیه به هوشیاری و مذمت غفلت و تأکید بر اغتنام فرصت

4- در باره ی ارتباط وازگانی کلمه ی « خیل » با دیگر واژه ها در بیت ششم توضیح دهید.

   خیل با عنان و سوار تناسب دارد.

 

 

                                غزل سرود عشق : امام خمینی (قدس سره )

 

           بهار آمد و گلزار نور باران شد                   چمن ز عشق رخ یار ، لاله افشان شد

با آمدن فصل بهار گل های رنگارنگ گلستان را نورانی کرده است و چمنزار در اثر عشق محبوب ازلی (خداوند) پر از لاله و گل شده است.

بهار،گلزار،چمن،لاله: مراعات نظیر  -  نور باران شدن : کنایه از با طراوت شدن ، زیبا شدن  -   واج آرایی صامت (ز)   -   مصراع دوم : تشخیص ، حسن تعلیل

 

              سرود عشق زمرغان بوستان بشنو            جمال یار زگلبرگ سبز ، تابان شد

«گوش کن پرندگان باغ سرود عشق سر می­دهند و گلبرگ زیبایی معشوق را به روشنی می­نماید. »

بوستان وگلبرگ سبز تناسب دارند

 

ندا به ساقی سرمست گل عذار رسید         که طرف دشت چو رخسار سرخ مستان شد

به ساقی سرمست زیبارو (واسطه ی فیض الهی ) ندا رسید که جهان در اثر انبوه گل ها و لاله های بهاری مانند چهره ی سرخ مستان زیبا شده است.

ساقی ،سرمست، مستان : مراعات نظیر -  دشت مانند رخسار مستان : تشبیه -  واج آرایی صامت (س ) دشت : مجاز از عالم هستی

 

به غنچه گوی که از روی خویش، پرده فکن       که مرغ دل ز فراق رخت پریشان شد

به غنچه (معشوق) بگو که نقاب از چهره­ی خود برافکند و رخ زیبای خود را همچون گل نمایان کند چرا که مرغ دل عاشق از هجران یار پریشان و بی قرار است.

غنچه : استعاره از معشوق   -  پرده از روی افکندن : کنایه از چهره نشان دادن ، باز شدن  -  مرغ دل : تشبیه . با غنچه سخن گفتن آرایه ی تشخیص دارد.

 

زحال قلب جفا دیده ام ، مپرس ، مپرس          چو ابر از غم دلدار، اشک ریزان شد

از حال قلب جفا دیده و هجران کشیده ی من سؤال مکن که همچون ابر از غم هجران یار گریان است.

قلب به ابر : تشبیه   -    مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

قلب : ایهام تناسب (دل – دگرگونی)

 

 

 

خودآزمایی :

 1- بیت دوم به کدام مفاهیم عرفانی اشاره دارد ؟

   َ تمام پدیده های جهان ازجمله پرندگان آواز عشق سرداده اند و خداوند را ستایش می کنند و تمام پدیده های جهان ازجمله گلبرگ های سبز درختان پرتویی از جمال و زیبایی خداوند  هستند.( اصل وحدت وجود در عرفان )

 

2- در باره ی آرایه­های بیت پایانی توضیح دهید .

قلب به ابر تشبیه  شده است   -    مپرس : تکرار  - دلدار : استعاره از خداوند – قلب : مجاز از وجود

قلب : ایهام (دل – دگرگونی)

 

بارم بندی ادبیات تخصصی

درس:ادبیات فارسی(تخصصی رشته ی ادبیات فارسی وعلوم ومعارف اسلامی)ـکد کتاب۴/۲۸۳ چاپ۱۳۹۱

شامل:قافیه -عروض ـسبک شناسی و نقد ادبی

مواد آزمون         نمره ی پایانی اول

قافیه               ۵/۲ نمره

عروض            ۵/۷ نمره

معنی ومفهوم شعرونثر ۳نمره

درک مطلب     ۲نمره

خودآزمایی       ۵/۱نمره

معنی واژه       ۱نمره

دانش های ادبی(تاریخ   ۵/۲نمره

ادبیات ـسبک شناسی وآرایه های ادبی)

شعر حفظی         -

نقد ادبی            -

نمره ی نهایی        ۲۰

زاد روز نیما یوشیج پدر شعر نو فارسی گرامی باد.

آي آدم‌ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!

يك نفر در آب دارد مي‌سپارد جان.

يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي‌زند،

روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.

آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،

آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد،

كه گرفتستيد دست ناتوان را

تا تواني بهتر را پديد آريد،

آن زمان كه تنگ مي‌بنديد،

بر كمرهاتان كمربند،

در چه هنگامي بگويم من؟

يك نفر در آب، دارد مي‌كند بيهوده جان قربان!



آي آدم‌ها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!

نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

يك نفر در آب مي‌خواند شما را.

موج سنگين را به دست خسته مي‌كوبد،

باز مي‌دارد دهان، با چشم از وحشت دريده،

سايه‌‌هاتان را ز راه دور ديده،

آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي‌تا بيش افزون،

مي‌كند زين آب‌ها بيرون،

گاه سر، گه پا.

اي آدم‌ها!

او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي‌پايد،

مي‌زند فرياد و اميد كمك دارد؛

آي آدم‌ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!

موج مي‌كوبد به روي ساحل خاموش،

پخش مي‌گردد چنان مستي به جا افتاده بس مدهوش،

مي‌رود نعره‌زنان. وين بانگ از دور مي‌آيد:

ـ «آي آدم‌ها»...

و صداي باد، هر دم دلگزاتر،

در صداي باد، بانگ او رهاتر،

از ميان آب‌هاي دور و نزديك

باز در گوش آيد اين نداها.

ـ «آي آدم‌ها»

به یاد فریدون مشیری در سالگرد درگذشتش

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم



در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد



يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت



آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ



يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!



با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!



اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم



رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!