وي با انتقاد از محمدعلي پاشا براي عدم اصلاح ساختار الازهر اعتقاد داشت که براي گستراندن دانش در مصر و کشورهاي اسلامي بايد نهادهاي علمي بازسازي شوند و در اين راه هيچ‌گونه منع شرعي نمي‌ديد: «اگر روحانيون الازهر آن نهادها را پايگاه علوم اسلامي مي‌دانند، بايد علوم ديگري چون رياضيات، پزشکي و ديگرعلوم طبيعي نيز در زمره علوم اسلامي قرار بگيرند... و الازهر از اين پتانسيل برخوردار است که در پيشرفت کشور و ايجاد دولت مدرن مشارکت داشته باشد.» نخستين بارقه‌هاي بورژوازي ملي در جهان عرب با طهطاوي و انديشه‌هاي ليبراليستي او شکل گرفت و بر همين اساس نيز ميهن پرستي جايگزين دين‌مداري شد.

 اگرچه طهطاوي از«ضرورت رهايي امت اسلامي و دين مبين از سلطه اروپائيان و تجديدسلطنت بر مبناي دين سخن راند ليکن اين ضرورت بيشتر ترديدزدايي از طرح سياسي او براي تاسيس امپراتوري عربي بر اساس بنيادهاي علمي است که هم از الگوي اسلام و هم از امپراتوري عثماني کاملا جدا باشد.» اصلاحات محمدعلي و تلاش‌هاي طهطاوي باعث شد تا طبقه بورژوازي ويژه‌اي شکل بگيرد که به دولت وابسته باشد؛ نظير تکنوکرات‌ها، نظامي‌ها، بازرگانان و کارمندان و پشتوانه دموکراسي نيز طبقه متوسط کشاورز و ملاکان شدند که در حاشيه شهرها سکونت داشتند؛ نه طبقه متوسط شهري که نمونه آن در اروپا منشاء تحولات بودند.

هجمه استعمار به جهان عرب و اسلام باعث شد تا احساسات ملي و ديني به جوش آيد و واکنش‌هايي را در پي داشته باشد؛ از جمله انقلاب عربي پاشا و جريان پردامنه او در مصر، الکواکبي و طاهر الجزايري در سوريه و عبدالحميد بن باديس در مغرب عربي. افزون بر آن، چنين فضايي بستر مناسبي را براي زايش ايدئولوژي سلفي و سکولار فراهم آورد. برجسته‌ترين رهبران سکولار در اين دوره، فرح انطون، شبلي شميل، عبدالعزيز جاويش، احمد فتحي زغلول، احمد لطفي السيد، سلامه موسي، نقولاحداد و مصطفي حسنين المنصوري هستند.

تمام اينان در پي تغيير بودند اما نه آنچنان که محمدعلي پاشا در ساختار نظامي، اقتصادي و فرهنگي پديد آورد. بلکه مراد آنها از تغيير، دگرگوني در مفاهيم ديني بر بنياد باز تفسير شريعت اسلامي و انطباق دادن با نيازهاي زمانه و افزون بر آن تغيير در ساختار سازمان اجتماعي و سياسي است. آنها همچنين برون رفت از رکود و جمود را در آميختگي با فرهنگ و تمدن نوين غرب تصور کردند. اما در کرانه ديگر اين جريان، جريان اصلاح‌گراي ديني قرار دارد. جرياني که با سلفي‌‌گرايي جديد راه برون‌رفت از رکود و جمود را بازگشت به سرچشمه‌هاي اصيل دين و ايمان راستين مي‌داند. سيدجمال با اينکه داراي رگه‌هاي علم‌گرايانه به‌ويژه در اين اعتقاد که علوم روز غربيان را بايد براي پيشرفت و توسعه کشورهاي اسلامي اخذ کرده بود ولي نخستين منادي جريان اصلاح‌گراي مسلمان است.

شاگرد سيدجمال – محمد عبده- نيز راه استاد را در پيش گرفت. او همانند طهطاوي آثار مفصلي به جا نگذاشت تا باورهايش را وضوح بيشتري دهد اما نقد تند او نسبت به تقليد و ارج گذاشتن به عقل به ويژه در مسائلي چون حقوق زن و جداسازي قدرت ديني از دنيوي، افق ما را نسبت به انديشه‌هاي عبده گسترده‌تر مي‌سازد. عرفي‌گرايان از باورهاي عبده پشتيباني كردند؛ چراکه در بسياري از هنگامه‌ها براي پيشبرد اهداف خود در جامعه مملو از سنت و ارزش‌هاي ديني از آراي عبده مدد جستند؛ به ويژه آن بخش که در ارتباط با عقل و جدا‌سازي حاکميت دنيوي از ديني است. برخي بر اين باورند که «بخش اعظم آراي قاسم امين در ارتباط با زن، برگرفته از آرا و انديشه‌هاي عبده هستند؛ چراكه او در اواخرعمر به سمت و سوي عرفي‌گرايي‌گرايش پيداکرد.»

البته‌گرايش عبده به سمت عرفي‌گرايي با آنچه که شاميان مسيحي مهاجر در مصر منادي آن بودند کاملا متفاوت است. انديشه‌هاي روشنگرانه عبده باعث شد تا عرفي‌گرايان مسلمان از اين انديشه‌ها براي دفاع از معتقدات خود برابر آرا و انديشه‌هاي مسيحيان مهاجر شامي که خواستار عرفي شدن کامل جامعه اسلامي بودند، ياري بجويند. پيش‌قراولان اين جريان قاسم امين، احمدلطفي السيد، محمدحسين هيکل و ياران‌شان در حزب امت بودند. عبده با دفاع بي‌حد و حصر از اخلاق اسلامي توانست خرسندي علماي مسلمان را که از برخي انديشه‌هاي او ناخرسند بودند را فراهم آورد. پس از وفات او در 1905 شاگردانش نتوانستند راه او را ادامه دهند. پس ازعبده شاگردانش به دو جريان تقسيم شدند: جرياني که به‌انديشه‌هاي استاد پايبند مانده بودند و بر ايجاد جامعه‌اي سکولار که اسلام را مورد تکريم واحترام قراردهد، بدون آنکه خواهان دخالت دين در زندگي سياسي واجتماعي باشد، تاکيد ورزيدند. اما جريان دوم که خود را پيروان راستين استاد می‌دانستند و بر دفاع از اسلام و ارزش‌هاي آن در برابر نفوذ انديشه‌هاي عرفي‌گرا برآمده از غرب اصرار می‌ورزيدند. رهبري اين جريان را رشيد رضا عهده‌دار بود که در جنبش اصلاح‌گراي اسلامي رويکردي سنتي داشت.

منبع:«ماهنامه مهرنامه»شماره ۸، دی ۱۳۸۹